زمانی که با شی سپری می شد تکرار نشدنی ترین زمان از زندگی تکراریم بود.
روانپزشکم می گفت تو یه کشتیِ طوفان زده هستی و من یه ناخدا که میخواد کمک کنه به سلامت از این طوفان خارج بشی! هه...
روزها سپری می شدن و جلسات تکرار... و اون فکر می کرد داره کارشو خوب انجام میده
اما در اصل این شی بود که هدایت سکان رو به عهده گرفته بود. و بر خلاف رانندگی، این کار رو به بهترین نحو انجام می داد
تنها چیزی که به نظر درست نمیومد صداهایی بود که شبا قبل از خواب می شنیدم!
صداهایی که اولش پچ پچ و زمزمه بودن اما هرچی بیشتر گذشت واضح تر شدن!
اقای بداخلاق اخمو
مای مونولوگ...
ما را در سایت مای مونولوگ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 217
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 11:10