هوووومممم. عجب روزی. عجب شبی
هرچی قرص داشتم امروز تموم شد. هرچیییی...
با دوستم محی قطع رابطه کردم. یه پیشنهادِ احتمالی برای همخونه شدن با یه پسر خیلی خوب داشت فراهم میشد. که واقعن حیف شد
مسجد رفتم. البته نه اونجوری که شما فکرشو میکنین. فقط داشتم رد میشدم. بابای پیرمو دیدم توی مسجد. داشت جلو یه مشت احمق دولا راست میشد و استکان های چایی رو جمع میکرد. (قبلنم دیده بودمش که تاکسی-مرسی اخوند مسجد شده)
رفتم داخل. با کفش رفتم. خیلی لذت بخش بود. همه داشتن یه جوری نیگام میکردم. کلی طول کشید تا بابام متوجه حضورم بشه. سریع منو هول داد بیرون. تاحالا هیچوقت اونقدر عصبانی ندیده بودمش. اولین باری بود که بم میگفت نکبت. اولین سیلی... بعد از سالها. میخواستم برم بشاشم توی مسجد. اما بابام نمیذاشت. خخخخ این اصفهانی ها چقد خونسردن. کلی فحش آماری به کل محله دادم. انقد بلند داد میزدم که مامانم از توی خونه صدامو شنیده بود.
فقط دو نفر کتکم زدن. بابام که احترامش واجب بود. و یه نوجوون گنده بک که سه تا خورد یکی زد. بقیه فقط داشتن جدامون میکردن :))
بازم بنازم به غیرت بابای ریا کار خودم. حداقل حالام که خانوادشو به آخرتش فروخته، قشنگ دفاع میکنه از عقایدش.
بگذریم...
خیلی حس خوبی بود. خیلی سبک شدم. دوست داشتم بازم از این کارا بکنم. اما...
ازم خسته شدن. نمیتونن تحملم کنن. منم نمیتونم تحملشون کنم خب. وقت رفتنه
به نظر امشب شب مناسبی برای رفتنه
اما نه اینبار با قرص. با یه چیز قابل اطمینان تر
بابا؟ هم دوستت دارم هم ازت متنفرم. یادت باشه تو با اون کارهات خانواده رو از هم پاشوندی
مامان؟ توام هم دوس دارم هم ازت متنفرم. از تو کمتر از بابا متنفرم. تو فقط یه عصبی هستی که قربانی تصمیمات بابا شدی
داداش؟ متاسفم در مورد تو هیچ حسی ندارم
مای مونولوگ...
ما را در سایت مای مونولوگ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 186