شی زمانی که هنوز بچه بوده، پدرش رو از دست داده بود و با مادر و خواهر کوچیک ترش زندگی می کرد. هردوتای اونا در جریان رابطه ی ما بودن.
شی ازم دعوت کرده بود که جمعه شب شام مهمونشون باشم. در واقع این خواسته ی خانوادش بود. برای اشنایی بیشتر
این رسمی ترین قرار ما بود. بنابراین حموم رفتم. اصلاح کردم. و بهترین لباس هامو پوشیدم
.
.
(هوووووم... شبیه مدل ها شدی!) خیلی وقت بود خودمو این شکلی ندیده بودم
.
کاملا هیجان زده بودم. ده دیقه زودتر از موعد مقرر رسیدم
اونا تو خونشون مبل و میز غذاخوری نداشتن و اونقدر به دور از تشریفات بودن که سر سفره دستمال توالت گذاشته بودن! تمام چیزهایی که می دیدم اولش یکم عجیب و خنده دار به نظرم میومدن اما در اصل اونا داشتن منو محو خودشون می کردن! اون نقاشی های بی جون و کهنه ی رو دیوار که حتی اگه صد بارم واسه برنامه کودک بفرستین شاید بازم حاضر به پخشش نشن! اون رو بالشی های چهل تیکه که فکر کنم هر تیکه اش مال یه لباسشون بود! اون رنگ کاری مبتدیانه ی دیوار که مشخص بود کار یکی از خودشون سه تاس!
و این زندگیِ عجیب و خنده دار به طرز خارج از تصوری محصور کننده بود! اما نه به اندازه ی اعضاش...
چون این اولین باری بود که وارد یه خونه می شدم و اهالیش از شوق دیدنم بالا و پایین می پریدن و بوسم می کردن! آذر اولین مادری بود که باهام تخته نرد بازی کرد! و نادیا اولین خواهری بود که بغلم کرد!
فکر نمی کردم توی اولین مهمونی ای که فقط من از اعضای خانوادم اونجا حضور دارم همه چیز انقدر بی نقص پیش بره!
.
.
اخر شب من و شی رفتیم روی پشت بوم.
دراز کشیدیم. درخشش ماه و ستاره ها رو تماشا کردیم. سیگاری کشیدیم و اونقدر عشق بازی کردیم که من به کلی فراموش کردم خودم رو برگردونم.
من برگشتم اما خودم جا موند
اقای بداخلاق اخمو مای مونولوگ...
ما را در سایت مای مونولوگ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 221
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 11:10