سه شنبه امتحان داشتیم
باهم قرار گذاشته بودیم نریم سر جلسه. بجاش بریم بیرون باهم
تو اتاق داشتم اماده می شدم که مامانم در زد
+ بفرمائین
- داری میری بیرون؟ کجا بسلامتی؟
+ دارم میرم پیش شی
- به نظر میاد رابطه تون داره زیادی جدی میشه!
+ (لبخند)...(خجالت)... اممم... یجورایی
- خب! بهتره نشه
+ چی!؟ چرا!؟
- تو اصن میدونی اون دختر کیه؟
+ در مورد چی داری حرف میزنی؟
- چقد میشناسیش؟
+ (اخم)... همونقد که لازمه
- پس بهت نگفته! می دونستم
+ مامان لطفا واضح حرف بزن
- میدونستی تو محل-شون چیا پشتشون میگن؟ می دونستی باباش چیکاره بوده و چرا مرده؟ از گذشته ش چیزی پرسیدی؟
از شنیدن حرفاش متعجب شدم. اما بیشتر ناراحت شدم. دوست نداشتم کسی در مورد شی اینجوری حرف بزنه. بخصوص مادرم! دوست داشتم دوستش داشته باشه. در جواب بهش گفتم اینا حرفای خاله زنکیه و دلیلی نداشته من در مورد این چیزا ازش سوال بپرسم.
ادامه داد :
- میدونستی چرا از شهر خودشون پاشدن اومدن اینجا؟ میدونستی قبلن خودکشی کرده؟
+ ماااااماااااان...!! ماااااامااااااااان...!! بسه... اه
وسایلم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. نمی دونستم کجا برم. اولین سفره خونه ای رو که دیدم واردش شدم. ولی حتی حس قیلون کشیدن ام نداشتم
بیشتر شبیه مگس های بی قراری شده بودم که از یه پنجره ی اشتباه وارد یه جایی میشن و هی میکوبن توی در و دیوار...
هنوز نیم ساعت تا قرارمون مونده بود. دو دل بودم که برم یا نرم
از طرفی ام می دونستم جز اونجا هر جای دیگه ای که برم اشتباس
رفتم سر قرار
دوباره شبیه قرار اولمون شد. همش شی حرف زد...
با این تفاوت که من بجای چهره ی شی، درگیر حرفای مادرم بودم
اقای بداخلاق اخمو
مای مونولوگ...
ما را در سایت مای مونولوگ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 203
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 11:10