مورچه های لعنتی

خرید بک لینک
.یکی از بدترین مسائلی که میتونه توی زندگی انسان پیش بیاد وقوع اتفاقات ناگوار توی بچگیشه. لعنتی حتی میتونه کل اینده ی شخص رو خراب بکنه
من دوران بچگی انچنان خوبی نداشتم. و اتفاقا به شکلی هم سپری شد که بجز خودم هیشکی متوجه نشد که چه بلایی سرم اومد. و همه فکر میکردن من همیشه اوکی ام. اما واقعیتش این بود که خیلی اذیت بودم. بوسیله ی تبعیض. نادیده گرفته شدن. خورد شدن اعصاب. کتک خوردن. و ...
این شد که وقتی بزرگ شدم تبدیل شدم به یکی از عصبی ترین ادم هایی که میشناختم. اما هنوز چیزای زیادی بودن که ازشون بی اطلاع بودم.
اولین بار زمانی که عضو خانواده ی نیکو شدم و با مادر و برادرش اشنا شدم تازه متوجه شدم که چقدر ما با اونا فرق داریم! اونا خیلی با هم حرف میزدن. تقریبن تمام اتفاقاتی که در طول روز واسشون میوفتاد رو برای همدیگه تعریف میکردن!
ولی ما نه. مثلن گاهی وقتا پیش میومد که من طی 4-3 روز فقط 4-3 کلمه با بابام صحبت میکردم : "سلام... ممنون... اره... نه... خداحافظ..."
بر خلاف من، نیکو از همون اول نامزدیمون خیلی با نشاط و سرزنده بود.
جوری که وقتی میومد خونه مون میتونست همه مون رو دور هم جمع کنه و بخندونه.
اولین بار سال 90 توی دانشگاه دیده بودمش. کلی مانتوی رنگی رنگی و شاد داشت. مامانش واسش میدوخت. اخه وضع اقتصادی چندان مناسبی نداشتن. تحت پوشش کمیته امداد بودن.
هنوز یادمه روزی که میخواست خبر کمیته امداد رو بهم بده... طفلی فکر کرده بود اگه بفهمم ممکنه باهاش بهم بزنم!! یا سرکوفتش بزنم. یا چنین چیزی رو عیب و عار بدونم.
متاسفانه پدرش رو هم توی بچگیش از دست داده بود. روزی که بهم گفت پدرش معتاد بوده و یکبارم به خاطر حمل مواد زندانی شده رو هم یادمه. صداش میلرزید.
ولی اخه مگه این اتفاقات به میل یا خواسته ی اون بودن که به خاطرش سرزنشش کنم؟
این شد که از اون روز به بعد تصمیم گرفتم هیچوقت از خودم تمایلی برای دونستن جزئیات گذشته ی زندگیش نشون ندم. مگر اینکه خودش بخواد تعریف کنه. و ترجیحا فقط چیزایی که دوست داره ... چیزایی که باعث میشن حس خوبی بهش دست بده...
و اونم همیشه از خوبی های پدرش تعریف میکنه. میگه خیلی دوستش داره.
همیشه تصور اینکه اون یه دختر کوچولوی باباییه که از بچگی کمبود پدرشو تو زندگی حس کرده و تا قبل از ازدواج هم با هیچ پسری رابطه نداشته؛ باعث میشه احساس مسئولیتم نسبت بهش چند برابر بشه
گاهی شبا وقتی قبل از خواب بهش محبت میکنم صدام میکنه بابایی...
منم حس بابا بودن پیدا میکنم و میشینم بالا سرش نازش میکنم تا خوابش ببره. بعدشم خوابیدنش رو تماشا میکنم. یا ازش عکس میگیرم.
نیکو تقرین هرشب وقتی میخوابه با دستاش یه سری حرکات عجیب انجام میده. انگار که مثلن توی اون لحظه دستاش تحت کنترل خودش نیستن!
بعضی وقتا یه دست و بعضی وقتام دو دستشو میذاره روی صورتش و یه جوری تکونش میده که به نظر میاد قصد داره با پشت دستش چشما و صورتشو فشار بده! و عجیب تر اینکه به محض اینکه دستاش رو لمس کنم سریع و بدون مقاومت برمیگردن سر جای اولشون! انگار که دستاش جون دارن و در حال انجام یه کار خطا هستن و خودشونم اینو میدونن،
و یه چیز عجیب دیگه اینکه شبایی که توی بغلم خوابیده اصلن از این کارا نمیکنه.
اوایلش واسم عجیب بود. فک میکردم شبا اجنه تسخیرش میکنن. بعدش کم کم حالت سرگرمی واسم پیدا کرد. بیدار میموندم و هربار که اینجوری میکرد دستش رو هدایت میکردم برگرده سر جاش. برمیگشت و دوباره پنج دیقه بعد همون کارو تکرار میکرد. حتی تونستم جندتا عکس خنده دار هم ازش بگیرم.
خودش میگه اینم یه جور عادت مث همه عادت های بقیه مردم دنیاس
اما به نظر من بعید میومد فقط یه عادت ساده باشه.
خلاصه گذشت... و این حرکاتش ادامه داشتن... تا اینکه یه روز موضوع صحبتمون شد در مورد خونه های قبلی مون که پر از مورچه و مارمولک و جک و جونور بودن.
و نیکو یاد اخرین روز زندگی پدرش توی خونه ی قبلیشون افتاد
ماجرا از این قرار بوده که؛ نیکو و پدرش تنها توی خونه بودن. پدرش توی بستر بیماری بوده. و این بیماری ناشی از اعتیاد اونقدر ضعیف و نحیفش کرده بوده که حتی نمی تونسته تکون بخوره.
بعد از ظهر نیکو یادش میاد که به پدرش سر بزنه و وقتی میره بالای سرش میبینه که تمام صورتش با مورچه های سیاه پوشیده شده. و در حالی که اون تمام ظهر رو داشته توی اتاقش درس میخونده و نتونسته بهش کمکی بکنه
و این اخرین تصویری بوده که از پدرش میبینه. بعدش امبولانس میاد و ادامه ماجرا...
فکر کنم حالا دیگه دلیل این حرکات بامزه ی دست نیکو مشخص باشه :(

اقای ناراحتِ ناراحت

مای مونولوگ...

ما را در سایت مای مونولوگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 199 تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 4:32

صفحه بندی